مناجات خواجه عبد الله انصاری

الهی! این همه نوازش از تو بهره ماست که در هر نفس چندین سوز و نور غایت تو پیداست. چون تو مولایی که راست؟ و چون تو دوستی کجاست؟

الهی! خود کردم و خود خریدم، آتش بر خود، خود افروزانیم، از دوستی آواز دادم دل و جان را فرا ناز دادم، اکنون که در غرقابم دستم گیر که گرم افتادم.

هر روز من از روز پسین یاد کنم                 بر درد گنه هزار فریاد کنم
از ترس گناه خود شوم غمگین باز                از رحمت او خاطر خود شاد کنم

الهی! چه یاد کنم که خود همه یادم. من خرمن نشان خود فرا باد دادم. یاد کردن کسب است و فراموش نکردن زندگانی و رای دو گیتی و کسب است چنانکه دانی.

الهی! چندی به کسب تو یاد تو ورزیدم، باز یک چندی به یاد خود را نازیدم. اکنون که یاد بشناختم خاموش گردیدم، چون من کیست که این مرتبت را بسزیدم، فریاد از یاد به اندازه دیدار بهنگام  و از آشنایی به نشان و دوستی به پیغام.

الهی! کار آن کس کند که تواند. عطا آن کس بخشد که دارد. پس بنده چه تواند و چه دارد؟

الهی! تو دوختی من در پوشیدم و آنچه در جام ریختی نوشیدم هیچ نباید از آنچه کوشیدم.

الهی! چون تو توانایی کر توان است، در ثنای تو که را زبان است و بی مهر تو که را سر و جان است.

الهی! به شناخت تو زندگانیم، به نصرت تو شادانیم، به کرامت تو نازانیم و به عزت تو عزیزانیم.

الهی! ما که به تو زنده ایم هرگز کی میریم، ما که به تو شادمانیم کی اندوهگین شویم، ما که به تو نازانیم چون بی تو به سر آریم، ما که به تو عزیزیم هرگز چون ذلیل شویم.

الهی! چه غم دارد که تو را دارد و که را شاید که تو را نستاید، آزادا آن نفس که به یاد تو بازان و آباد آن دل که به مهر تو نازان و شاد آن کس که با تو در پیمان است.

ما را سر و سودای کس دیگر نیست        در عشق تو پروای کس دیگر نیست
جز تو دگری جای نگیرد در دل             دل جای تو شد جای کس دیگر نیست

الهی! هرکه تو را جوید این قدر راست خیزی باید یا به تیغ ناکامی او را خونریزی باید. هرکه قصد تو کند روزش چنین است یا بهره درویش خود چنین است.

الهی! همگان در فراق می سوزند و دوستدار در دیدار، چون دوست دیده ورگشت دوستدار را شکیبایی چه کار؟

الهی! با بهشت چه سازم و با حور چه بازم؟ مرا دیده ای ده که از هر نظری بهشتی سازم.

الهی! هر که تو را شناسد کار او باریک و هر که تو را نشناسد راه او تاریک. تو را شناختن از تو رستن است و به تو پیوستن از خود گذشتن است...

الهی! بر من آراستی خریدم و از هر دو جهان دوستی حضرت تو گزیدم.

 

الهی! اگر طاعت بسی ندارم در هر جهان جز تو کسی ندارم.

الهی! تا به تو آشنا شدم از خلق جدا شدم و در هر جهان شیدا شدم نهان بودم پنهان شدم.

الهی! از بنده با حکم ازل چه برآید و بر آنچه ندارد چه باید. کوشش بنده چیست؟ کار خواست تو دارد به جهد خویش نجات خویش کی تواند؟

الهی! ای سزای کرم و ای نوازنده عالم، نه به آخر شادیست نه با یاد تو غم، خصمی و شفیعی و گواهی و حکم.

الهی! تو دوستان را به دشمنانت می نمایی، درویشان را غم و اندوه دهی، بیمار کنی و خود بیمارستان کنی، درمانده کنی و خود درمان کنی، از خاک آدم کنی و بادی چندان احسان کنی، سعداتش بر سر دیوان کنی و فردوس او را میهمان کنی، مجلسش روضه رضوان کنی، ناخوردن گندم با وی پیمان کنی و خوردن آن در علم غیب پنهان کنی، آن که او را زندان کنی و سالها گریان کنی، جباری تو کار جباران کنی، خداوندی تو کار خداوندان کنی، تو عتاب و جنگ همه با دوستان کنی.

الهی! از پیش خطر و از پس راهم نیست، دستم گیر که جز تو پناهم نیست.

الهی! دستم گیر که دست آویز ندارم و عذرم بپذیر که پای گریز ندارم.

الهی! خود را از همه به تو وابستم، اگر بداری تو را پرستم و اگر نداری خود پرستم نومید مساز بگیر دستم.

الهی! ای دورنظر و ای نیکو حضر و ای نیکوکار نیک منظر، ای دلیل هر برگشته، و ای راهنمای هر سرگشته، ای چاره ساز هر بیچاره و ای آرنده هر آواره، ای جامع هر پراکنده و ای رافع هر افتاده. دست ما گیر ای بخشنده بخشاینده.

الهی! کار آن دارد که با تو کاری دارد. یار آن که دارد چون تو یاری دارد. او که در هر دو جهان تو را دارد هرگز کی تو را بگذارد.

الهی! در سر گریستنی دارم دراز. ندانم از حسرت گریم یا از ناز. گریستن از حسرت بهر یتیم و گریستن شمع بهر ناز، از ناز گریستن چون بود این قصه ایست دراز.

الهی! یک چند به یاد تو نازیدم، اینم بس که صحبت تو ارزیدم.

الهی! نه جز از یاد تو دل است نه جز از یافت تو جان، پس بیدل و بی جان کی توان؟

الهی! یاد تو در میان دل و زبان است و مهر تو میان سر وجان.

الهی! یکتای بی همتایی، قیوم توانایی، بر همه چیز بینایی، در همه حال دانایی، از عیب مصفایی، از شرک مبرایی، اصل هر دوایی، داروی دل هایی، شاهنشاه فرمانفرمایی، مغزز بتاج کبریایی، بتو رسد ملک خدایی.

الهی! نام تو ما را جواز، مهر تو ما را جهاز، شناخت تو ما را امان، لطف تو ما را عیان.

الهی! ضعیفان را پناهی. قاصدان را بر سر راهی. مومنان را گواهی. چه عزیز است آن کس که تو خواهی.

الهی! ای خالق بی مدد و ای واحد بی عدد، ای اول بی هدایت و ای آخر بی نهایت. ای ظاهر بی صورت و ای باطن بی سیرت، ای حی بی ذلت ای معطی بی فطرت و ای بخشنده بی منت، ای داننده رازها، ای شنونده آوازها، ای بیننده نمازها، ای شناسنده نامها ، ای رساننده گامها، ای مبر از عوایق، ای مطلع بر حقایق، ای مهربان بر خلایق، عذرهای ما بپذیر که تو غنی و ما فقیر و بر عیب های ما مگیر که تو قوی و ما حقیر، از بنده خطا آید و ذلت و از تو عطا آید و رحمت.

الهی! ای کامکاری که دل دوستان در کنف توحید توست و ای که جان بندگان در صف تقدیر تو است، ای قهاری که کس را به تو حیلت نیست، ای جباری که گردن کشان را با تو روی مقاومت نیست، ای حکیمی روندگان تو را از بلای تو گریز نیست، ای کریمی که بندگان را غیر از تو دست آویز نیست. نگاه دار تا پریشان نشویم و در راه آر تا سرگردان نشویم.

الهی! در جلال رحمانی، در کمال سبحانی، نه محتاج زمانی و نه آرزومند مکانی، نه کس به تو ماند و نه به کسی مانی. پیداست که در میان جانی، بلکه جان زنده به چیزی است که تو آنی.

الهی! کجا باز یابیم آن روز که تو ما را بودی و من نبودم، تا باز به آن روز رسم میان آتش و دودم... الهی از آنچه نخواستی چه آید و آن را که نخواندی کی آید. ناکشته را از آب چیست و ناخوانده را جواب چیست، تلخ را چه سود اگرش آب خودش در جوار است و خار را چه حاصل از آن که بوی گل در کنار است.

الهی! هر که تو را شناخت و علم مهر تو افراخت هر چه غیر از تو بود بینداخت.

آن کس که تو را شناخت جان را چه کند        فرزند و عیال و خانمان را چه کند
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی                 دیوانه تو هر دو جهان را چه کند

__________________________________________________________

وقف(گفت و شنود)

گفت: از ماجرای وقف دانشگاه آزاد چه خبر؟!
گفتم: از همان اول کار، تقش درآمد و معلوم شد که کاری غیرقانونی بوده و هیئت مؤسس حق نداشته اند اموال بیت المال را وقف کنند.
گفت: این آقایان که در بیانیه خودشان آنهمه درباره اهمیت وقف نوشته بودند چرا اموال خودشان را وقف نمی کنند؟!
گفتم: چه عرض کنم؟! یارو مریض شده بود، نذر کرد که اگر حالش خوب بشه، پیرزن همسایه بغلی رو برای زیارت، پیاده بفرسته مشهد!!