در بنى اسرائیل عابدى بود که او را (جریح ) مى گفتند در صومعه خود عبادت خدا مى کرد. روزى مادرش به نزد او آمد در وقتى که نماز مى خواند، او جواب مادر را نگفت . بار دوم مادر آمد و او جواب نگفت . بار سوم مادر آمد و او را خواند جواب نشنید.
مادر گفت از خداى مى خواهم تورا یارى نکند! روز دیگر زن زناکارى نزد صومعه او آمد و در آنجا وضع حمل نمود و گفت : این بچه را از جریح بهم رسانیده ام .
مردم گفتند: آن کسى که مردم را به زنا ملامت مى کرد خود زنا کرد. پادشاه امر کرد وى را به دار آویزند.
مادر جریح آمد و سیلى بر روى خود مى زد. جریح گفت : آرام باش از نفرین تو به این بلا مبتلا شده ام .
مردم گفتند: اى جریح از کجا بدانیم که راست مى گوئى ؟ گفت : طفل را بیاورید، چون آوردند دعا کرد و از طفل پرسید پدر تو کیست ؟ آن طفل به قدرت الهى به سخن آمد و گفت : از فلان قبیله ، فلان چوپان پدرم است .
جریح بعد از این قضیه از مرگ نجات پیدا کرد و سوگند خورد که هیچگاه از مادر خود جدا نشود و او را خدمت کند.