تو در کدام صفی؟
به واپسین بدرود،
چه بی قرار و چه بی تاب،
گفتمت که:
-کجا؟!
جواب دادی:
-خواهر! چه جای این سخن است؟!
من و تو، هر دو به یک سنگریم و در یک راه!
تو دخت فاطمه ای! باز همتی! زینب!
که خصم سخت دلیر است و بی امان با ما!
چون من فتادم، برخیز و بی امان برخیز!
مباد آن که ز پیکار خصم خسته شوی!
¤¤¤
به ناله گفتمت:
-آخر چسان؟!
چگونه؟!
کجا؟!
شرار صاعقه بر خرمنم، چنان بی رحم
که ذره ذره ی من، آتش است و خاکستر!
کجا توانم من؟!
نه! نه!
نمی توانم من!
¤¤¤
تو دست بر دل خواهر نهادی و گفتی:
صبور باش! که این راه، بس گران راهی است!
عنان مگیر!
و مزن دم، که وقت می گذرد...
چو رفتی از بر من،
من ز پای افتادم!
ولی تپید دلم ؛
«هان! مباد خسته شوی!
تو با امام به یک سنگری و در یک راه!»
¤¤¤
من ایستاده، که این جا، نه جای تسلیم است!
مگر نه در رگ ما، خون مصطفی جاری است؟!
مگر معلم صبرم علی و زهرا نیست؟!
من ایستاده که این جا، نه جای تسلیم است!
¤¤¤
همیشه هر دل پاکی که می تپد، با ماست!
چه جای ترس که ما بر حقیم و حق با ماست!
خدا و آیت قرآن،
ورق،
ورق، با ماست!

گزیده ای از سروده بلند دکترسیدیحیی یثربی